تبليغاتX
دچار
یادداشت های دانشجوی مددکاری اجتماعی

من ره به خلوت عشق هرگز نبرده بودم

پبدا نمی شدی تو شاید که مرده بودم

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 فروردین1390ساعت 21:5  توسط دچار  | 

سلام

من توسط دوست عزیزم مینا آروانه به بازی اگر قرار ها دعوت شدم و ۲ نفر از دوستانم رو به این بازی دعوت می کنم:

۱-مرتضی               ۲- راضیه  

اگر قرار بود ماهی از سال باشم،فروردین می شدم.زندگی دوباره

اگر قرار بود روزی از هفته باشم،پنج شنبه می شدم.

اگر قرار بود عددی باشم ۱+۵ می شدم.

اگر قرار بود جهتی باشم جنوب می شدم تا از پایین همه چیز را ببینم.

اگر قرار بود همراه باشم،عصای سفید می شدم.

اگر قرار بود نوشیدنی باشم،آب زرشک می شدم.

اگر قرار بود گناهی باشم بزرگترین گناه می شدم.نا امیدی

اگر قرار بود درختی باشم، بید مجنون می شدم.

اگر قرار بود میوه ای باشم انار می شدم.صد دانه یاقوت دسته به دسته...

اگر قرار بود گلی باشم، نیلوفر می شدم.گل مرداب

اگر قرار بود آب و هوا باشم،طوفانی می شدم.

اگر قرار بود رنگی باشم سفید می شدم.پاک و معصوم

اگر قرار بود پرنده ای باشم ،مرغ طوفان می شدم.بی باک و بی هراس

اگر قرار بود صدایی باشم،زنگ مدرسه می شدم.

اگر قراربود فعلی باشم،شکستن می شدم.

اگر قرار بود ساز باشم،نی می شدم.

اگر قرار بود کتابی باشم،دیوان حافظ می شدم.

اگر قرار بود حسی باشم درد می شدم.حسی که کسی نفهمیدش.

اگر قرار بود جزیی از طبیعت باشم،سنگ می شدم.

اگر قرار بود شعری باشم:

دچار یعنی عاشق

و فکر کن که چه تنهاست اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد

دچار باید بود

وگرنه زمزمه حیرت میان دو حرف حرام خواهد شد

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 بهمن1389ساعت 20:43  توسط دچار  | 

من« دوشیزه مکرمه» هستم، وقتی زن ها روی سرم قند می سابند و همزمان قند توی دلم آب می شود.

   من «مرحومه مغفوره» هستم، وقتی زیر یک سنگ سیاه گرانیت قشنگ خوابیده ام و احتمالاً هیچ خوابی نمی بینم

    من «والده مکرمه» هستم، وقتی اعضای هیات مدیره شرکت پسرم برای خودشیرینی 20 آگهی تسلیت در 20 روزنامه معتبر چاپ می کنند

    من «همسری مهربان و مادری فداکار» هستم، وقتی شوهرم برای اثبات وفاداری اش البته تا چهلم- آگهی وفات مرا در صفحه اول پرتیراژترین روزنامه شهر به چاپ می رساند

    من «زوجه» هستم، وقتی شوهرم پس از چهار سال و دو ماه و سه روز به حکم قاضی دادگاه خانواده قبول می کند به من و دختر شش ساله ام ماهیانه فقط بیست و پنج هزار تومان ، بدهد

    من «سرپرست خانوار» هستم، وقتی شوهرم چهار سال پیش با کامیون قراضه اش از گردنه حیران رد نشد و برای همیشه در ته دره خوابید.

    من «خوشگله» هستم، وقتی پسرهای جوان محله زیر تیر چراغ برق وقت شان را بیهودهمی گذرانند.

    من «مجید» هستم، وقتی در ایستگاه چراغ برق، اتوبوس خط واحد می ایستد و شوهرم مرا از پیاده رو مقابل صدا می زند.

    من «ضعیفه» هستم، وقتی ریش سفیدهای فامیل می خواهند از برادر بزرگم حق ارثم را بگیرند.

    من «بی بی» هستم، وقتی تبدیل به یک شیء آرکائیک می شوم و نوه و نتیجه هایم تیک تیک از من عکس می گیرند.

    من «مامی» هستم، وقتی دختر نوجوانم در جشن تولد دوستش دروغ پردازی می کند.

    من «مادر» هستم، وقتی مورد شماتت همسرم قرار می گیرم چون آن روز به یک مهمانی زنانه رفته بودم و غذای بچه ها را درست نکرده بودم.

    من «زنیکه» هستم، وقتی مرد همسایه، تذکرم را در خصوص درست گذاشتن ماشینش در پارکینگ می شنود.

    من «مامانی» هستم، وقتی بچه هایم خرم می کنند تا خلاف هایشان را به پدرشان نگویم.

    من «ننه» هستم، وقتی شلیته می پوشم و چارقدم را با سنجاق زیر گلویم محکم می کنم و نوه ام خجالت می کشد به دوستانش بگوید من مادربزرگش هستم... به آنها می گوید من خدمتکار پیر مادرش هستم.

    من «یک کدبانوی تمام عیار» هستم، وقتی شوهرم آروغ های بودار می زند و کمربندش را روی شکم برآمده اش جابه جا می کند.

    من «بانو» هستم، وقتی از مرز پنجاه سالگی گذشته ام و هیچ مردی دلش نمی خواهد وقتش را با من تلف بکند.

    من در ماه اول عروسی ام؛ «خانم کوچولو، عروسک، ملوسک، خانمی،عزیزم،عشق من، پیشی، قشنگم، عسلم، ویتامین و.....» هستم.

    من در فریادهای شبانه شوهرم، وقتی دیر به خانه می آید، چند تار موی زنانه روی یقه کتش است و دهانش بوی سگ مرده می دهد، «سلیطه» هستم.

    من در محاوره ی دیرپای این کهن بوم ؛ «دلیله محتاله، نفس محیله مکاره، مار،ابلیس،شجره مثمره، اثیری، لکاته و....» هستم.

    دامادم به من «وروره جادو» می گوید.

    حاج آقا مرا «والده» آقا مصطفی صدا می زند.

    من «مادر فولادزره» هستم، وقتی بر سر حقوقم با این و آن می جنگم.

    مادرم مرا به خان روستا «کنیز» شما معرفی می کند.


متاسفانه نام نویسنده مطلب یا منبع را نمی دانم.

+ نوشته شده در  جمعه 1 بهمن1389ساعت 19:56  توسط دچار  | 

حسین بیشتر از آب تشنه لبیک بود افسوس که به جای افکارش زخم

های تنش را نشانمان دادند و بزرگترین دردش را بی آبی نامیدند.

+ نوشته شده در  سه شنبه 23 آذر1389ساعت 8:46  توسط دچار  | 

اینجا بالا و پایین ندارد، رئیس و مرئوس ندارد، زنان رنج دیده دارد، جا ندارد. سایه دارد، آفتاب ندارد. نیاز به داروی ترک اعتیاد دارد، پول ندارد. گریه دارد، خنده ندارد. اینجا همه چیز دارد و هیچ چیز ندارد.

آقای رییس جمهور لطفا در سفرهای استانی  سری هم به دروازه غار بزنید!

+ نوشته شده در  سه شنبه 27 مهر1389ساعت 8:42  توسط دچار  | 

الهي،زهي خداوند پاك كه بنده گناه كند و تو را شرم،كرم بود.

الهي،من غريبم و ذكر تو غريب.و من با ذكر تو الف گرفته ام،زيرا كه غريب با غريب الف مي گيرد.

الهي،مرا عمل بهشت نيست و طاقت دوزخ ندارم.اكنون كار با فضل تو افتاد.

الهي،اگر فردا گويند چه آوردي؟ گويم:خداوندا ، از زندان، موي باليده و جامه ي  شوخگن  و عالمي اندوه و خجلت توان آورد.مرا بشوي و خلعت فرست و مپرس.

منبع:تذكرۀ الاولياي عطار


 پ.ن:ترسم از روزي است كه شيطان فرياد زند: سجده مي كنم آدم نشانم دهيد.

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 شهریور1389ساعت 17:41  توسط دچار  | 

مرد زود به رختخواب مي رود،اما خوابش نمي برد.غلت مي زند،ملحفه ها را مي اندازد،كمي مطالعه مي كند،چراغ را خاموش مي كند اما باز نمي تواند بخوابد.ساعت سه صبح بلند مي شود در خانه ي دوست و همسايه اش را مي زند پيش او درد دل مي كند و به او مي گويد كه خوابش نمي برد از او راهنمايي مي خواهد.دوستش پيشنهاد مي كند قدمي بزند شايد خسته شود بعد بايد فنجاني نوشيده برگ زير فون بنوشد و چراغ را خاموش كند،همه اين كارها  را مي كند اما باز خوابش نمي برد.بلند مي شود اين بار به سراغ پزشك مي رود ،پزشك هم طبق معمول حرف هايي مي زند و مرد باز هم نمي تواند بخوابد.ساعت شش صبح تپانچه اي را پر مي كند و مغزش را متلاشي مي كند.مرد مرده است اما هنوز خوابش نمي برد.بي خوابي خيلي بد پيله است


پ.ی:سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی

+ نوشته شده در  جمعه 1 مرداد1389ساعت 21:57  توسط دچار  | 

این چند روز از اون روزهایی بود که حسابی خستم کرد،انگار همه لحظه های این روزا ضد حال بود

شنبه : از شنبه شروع شد خبر فوت پسر عمم و متعاقب اون مراسم وداع با شکوه ایرانیان

یکشنبه : طبق معمول یکشنبه ها شال و کلاه کردم به سمت دروازه غار،قرار بود یه اکیپ مشاوره بیان مرکز،خوشحال بودیم چون ماهم دلمون می خواست با یه کار تیمی یه سری از مشکلات بچه ها رو برطرف کنیم ،(چه نشسته ای به خیال خوش)به محض ورود به مرکز گونا(همکارم در خانه کودک)گفت : گفتن مددکارای اجتماعی مطلقا تو جلسه مون(جلسه ای که برای مادران گذاشته بودن)نباشن،ما هم سعی کردیم به اعصاب خودمون مسلط باشیم و با دوستان مشاور که بعضا جای مادر ما بودند دست به یقه نشیم، بعد از سه ساعت جلسه به دفتر اومدن اولین سوالی که پرسیدن این بود که این خانواده ها در چه سطحی هستند خیلی برام جالب بود که بدون شناخت این خانواده ها و مددجوهای مرکز این همه وقت به مستمعین بی نوا چی میگفتن؟؟؟با کمی تیز کردن گوشه هامون دلیل اینکه ما رو تو جلسه نذاشتن فهمیدیم،ما مثل مادرای این بچه ها نیستیم که حرف های ساده لوحانه اینها را باور کنیم ما نمیتونیم باور کنیم میشه با تشویق و جایزه دادن به "م" مشکل شب ادراری اون رو برطرف کرد مهم نیست که پدرش معتاده و هر شب شاهد دعوای پدر و مادرشه،مهم نیست که بهترین غذاشون گوجه سرخ شده با برنجه،مهم نیست توی خونشون فقط یه پتو دارن با یه فرش پاره، مهم اینه که ما بهش جایزه بدیم و بگیم تو پسر خوبی هستی پس شبها جاتو خیس نکن!!!!

دوشنبه:اگه بخوام از این روز بگم باید یه کمی برگردم عقب ،ما تو دانشکده یه اتاق برای انجمن های  علمی_دانشجویی داریم که در حال حاضر به خاطر فضای بسیار کم اتاق از حدود 7انجمن علمی،4 انجمن قدیمی تر از جمله انجمن ما(انجمن علمی- دانشجویی مددکاری اجتماعی )در اتاق مستقرن که این مشکلاتی رو برای انجمن های نوپا ایجاد کرده، دقیقا یادم میاد دو ترم پیش بود از کلاس روانشناسی اجتماعی دکتر سخاوت اومدم بیرون رفتم به سمت اتاق انجمن دوتا از بچه های انجمن مطالعات ارتباطی و فناوری اطلاعات (خانم هوشیار و آقای طالبی)پشت در اتاق بودند و برای چسبوندن پوستر برنامه شون به چسب احتیاج داشتن آقای طالبی از من خواستند که کلید اتاق رو به ایشون بدم در ضمن اینکه کلید رو تقدیمشون کردم براشون توضیح دادم که هرچند فضای اتاق خیلی کمه اما شما حق استفاده از تمام امکانات اتاق رو از جمله کامپیوتر،تلفن و ...رو دارید خلاصه قرار شد نسخه ای از کلید تهیه کنند و بعد کلید من رو بدن که همین اتفاق هم افتاد و اما دوشنبه ،گویا دوستان فناوری اطلاعات تصمیم گرفته بودن در نشریه ای که منتشر کردن (با عنوان صفرویک) از اینجانب قدردانی کنند(بابا این کارا چیه می کنید؟ واقعا مارو خجالت دادین)  تا وارد اتاق شدم یکی از دوستام نشریه رو گذاشت جلوم و اما متن قدر دانی :

انجمن علمی گروه "م"  (منظور:انجمن علمی گروه مددکاری اجتماعی است،تنها انجمنی که حرف ابتدای آن م است،گویا بندگان خدا فامیلی اینجانب را نمی دانستند)

این جملات را از قول ما گفتند:

اگه بیاین تو پاهاتون رو قلم میکنیم. منظور:ممنون از اینکه کلید اتاق رو به ما دادین

اگه یک بار دیگه جلسه نشریه رو تو اتاق بذارین،هرچی دیدین از چشم خودتون دیدین.منظور:ممنون که به ما گفتید حق استفاده از تمام امکانات اتاق رو دارید

اگه جرات داری بیا تو... نفهمیدم منظورشون چی بود!

و اما جوابیه اینجانب:

اگر دشنام فرمایی وگر نفرین دعا گویم

جواب تلخ میزیبد لب لعل شکرخارا

چهارشنبه:خدا رو شکر امروز روز خوبی بود امروز یکی از بچه هارو برای تست هوش بردیم موسسه خیریه عمل و خدارو شکر نتایج خوبی گرفتیم تا یادم نرفته باید بگم از سرکار خانم آروانه(مددکاراجتماعی موسسه عمل)جناب آقای شکری(روانشناس) و سرکارخانم احمدی(کاردرمان) به خاطر همکاریهای بی دریغشان کمال تشکر را دارم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 8 اردیبهشت1389ساعت 22:45  توسط دچار  | 

مردان در صید عشق به وسعت نامنتهایی نامردند،گدایی عشق می کنند تا وقتی مطمئن به تسخیر قلب زن نشدند اما همین که مطمئن شدند مردانگی را در کمال نامردی به جای می آوردند.

+ نوشته شده در  جمعه 3 اردیبهشت1389ساعت 20:55  توسط دچار  | 

آهسته قدم می گذارم

و سرزمینم را زیر پاهای خود احساس می کنم

سرزمینی که تلی از خرمن های آتش گرفته

و آتش های به خاکستر نشسته است

رعشه ای از درد به جانم می پیچد

دردی که در دلم می پیچد و به آن چنگ می زند

وجودم انباشته از احساس های مجروع می شود

کاشکی می توانستم سر پناهی باشم برای آشیانه همه ی پرستو

کاشکی در این سرزمین باران بی بهانه ببارد تا آتش قلب ها فروکش کند

کاشکی نسل من با دردی که دارد خو نکند

و نگذارد کودکانش در پس دیوارهای ویران شده ،

بازی زندگی را بیاموزند

کاش می شد برای آنانی که از گهواره تا گور مجالی نمی یابند

زندگی را تشریح کرد

من در مجموعه پیوسته شب ها و روزهایم

دردهای سرزمینم را فریاد می کنم

دردهایی که چون آتش های مذاب

در رگ هایش جاری شده اند

کاشکی در این فریاد

کسی همصدای من باشد!!

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 فروردین1389ساعت 20:29  توسط دچار  |